تعطیلات خوش رها
دخمل نازم روز پنجشنبه شام باغ مهمون داشتیم خاله ها و دایی های من و غروب رفتیم و همه شب اومدن تو داشتی کیف میکردی بچه ها مشغول تو پ بازی بودن و تو هم فقط میخواستی کنار اونه باشی و به اونا تماشا کنی هوا خیلی سرد بود و تو رو حسابی پوشونده بودم شب مهمون ها که رفتن بابا که گفت من میمونم و مامانی و بابایی و سحر و حامد هم گفتن میمونن و ما هم مجبورا موندیم تو از ذوقت خوابت نمیبرد و دوست داشتی فقط با بابایی و خاله سحر بازی کنی بزور ساعت 2 خوابوندمت صبح ساعت 9 چشماتو که باز کردی و سحر را دیدی نمیدونستی از ذوق چیکار کنی و همه را بیدار کردی و بابایی رفته بود شهر و صبحانه گرفته بود و خوردیم و ...
نویسنده :
Raha:)
13:25







