رهای منتظر
عزیز دلم بابایی جمعه رفته بود کوهنوردی البته از پنجشنبه رفته بود موقع رفتنش تو بدجوری
بیقراری میکردی انگاری که میدونستی داره شبم میره و فردا میاد بعد که باهم بردیم گذاشتیم اداره (آخه با گروه
کوهنوردی اداره میرن کوه)برگشتیم که خونه یکسره گریه میکریدی
و بهونه میگرفتی قربون اون دل کوچولوی مهربونت بشم که زودی تنگ میشه
جمعه غروب که بابایی برگشت انتظار به پایان رسید از ذوقت
نمیدونستی چیکار کنی کم مونده بود بابا رو از خوشحالی بخوری صورتش رو ناز میکردی ...............

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




رهای منتظر