رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

حکمت یک تاریخ خاص

    روز ٧/٨/٨٨ بود که خونه یکی از اقوام ملودی دعوت بودیم (شب تولد امام رضا) با مامانی رفتیم  تو اونجا  خیلی دلم شکست و کلی دعا کردم (ضمنا چند روز هم بود که از وقت پری گذشته بود و قند تو دلم آب میشد که حتما دیگه این ماه خبری  شده ) از اونجایی هم که ارادت خاصی به امام رضا دارم نمیدونم چه حسی بهم  میگفت چون امسال تولدش روز خاصی افتاده حتما من هم حاجتم را میگیرم  چون تا حالا هر بار مشهد رفتم هر حاجتی داشتم گرفتم خلاصه کلی دعا.............  اومدیم خونه که با عزیز هم صحبت کردم مشهد بود و کلی التماس دعا ...
11 خرداد 1390

بدون عنوان

                                                                                    ...
10 خرداد 1390

اولین زخمی شدن

دختر عزیزم دیروز رفتیم خونه مامان بزرگ من برا روز مادر همینکه گذاشتمت زمین لباسهامو در بیارم سری از میز تلویزیون مامان بزرگ گرفتی و بلند شدی بعد تعادلت بهم خورد و خوردی به دیوار و میز و..........خلاصه صورتت خراش برداشت و روی ابروت هم ورم کرد ولی مامانی سریع ادکلن زد تا ورمش بخوابه خلاصه خدا رحم کرد که ضربه به چشمت نخورد.خیلی با شدت گریه کردی ولی زود آروم شدی قربونت           برم عکسشو برات میزارم   عزیز دلم یادم رفت بهت بگم که بابایی کادوی روز مادر برام یه ساعت خوشگل گرفت برا مامانی پول دادیم و برا عزیز هم کفش گرفتیم. ...
9 خرداد 1390

اولین لاک زدن

  نازگل من از اونجایی که مامانت علاقه شدید به لاک داره مدام منتظر بوده که بهت لاک بزنم ولی چون شما انگشهای دستت مدام در دهنت هست پس نمیشه ولی اونروز به این نتیجه رسیدم که به انگشتهای پات بزنم خواب که بودی زدم خیلی ذوق کردم قربونت برم خیلی ناز  شدن عکس هم گرفتم این هم عکسش ...
9 خرداد 1390

نمونه دیگه از قلدری

  عسلم الان که اومدم مهد دیدم صدات داره میاد کمک مربی گفت بیا صحنه را ببین خیلی  صحنه با مزه ای بود طفلک مژگان جون نشسته بود داشت به بردیا غذا میداد تو هم گریه کنان دور بردیا میگشتی تا یه جورایی بره کنار تا تو به عشقت مژگان جون  برسی همه زده  بودن زیر خنده و شما گریه میکردی که من رو دیدی با خودت  گفتی بیخیال مژگان جون و سریع  گریه کنان اومدی سراغ من عزیزم اصلا دوست ندارم حسود باشی آخه خوب بردیا هم مثل شما به مژگان جون احتیاج داره قربونت برم که  این حرفا واست خیالی نیست .  ...
9 خرداد 1390

قلدری

  دخترم اومدم مهد بهت شیر دادم و برگشتم تو مهد کلی  مربی ها شور و مشورت گذاشته بودن آخه میگفتن تو قلدر شدی و هرچی که می خوای با قلدری بدست میاری مژگان جون میگفت خوبه بزار قلدر باشه مثل مامانش مظلوم نشه قلدرها راحت میتونن از حق  خودشون دفاع کنن و من هم قبول دارم دوست ندارم شما مظلوم باشی چون این دوره  زمونه آدمهای مظلوم دچار مشکل میشن و برای اینکه بتونی توی این جامعه زندگی کنی باید مثل گرگ درنده باشی قربونت برم البته طوری بهت یاد میدم که حق کسی را پایمال نکنی امیدوارم........... ...
8 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد