رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

روز تعطیل

دختر قشنگم دیروز جمعه بود و بابا مثل همه جمعه ها رفت باغ و من و تو هم مثل بقیه روزهای هفته تنها ... عزیز زنگ زدو گفت ناهار میرن باغ ولی من چون درس داشتم گفتم ناهار نمیتونم راستشو بخوای  ناهار که میریم برنامه تو کلا بهم میریزه خوابت کنسل میشه و خلاصه اینکه خیلی خسته میشی  تا شب و ما همیشه ترجیحا غروب  میریم باغ که عزیز گفت عمه مهری و عمو مسعود هم غروب میان  اگه خواستی با اونا بیا ولی راستشو بخوای گفتم نه چرا با اونا، اونا هرکدوم با خانواده خودشون هستن  ما هم اگه بابا دوست داشت میومد دنبالمون چرا با کسه دیگه بریم کمی دلخور بودم و تصمیم داشتم اگه حداقل بابا زنگ بزنه با عمو یا عمه برم ...
7 خرداد 1390

عکاسی خدا

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه  راه افتاد . بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی  درگرفت . مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود.  با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد . اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد &nbs...
7 خرداد 1390

دیروز رها خانم

سلام ناز دونه من دیروز رفته بودیم خونه عمو آخه زن عمو و کسری از مشهد اومده بودن  ماهم رفتیم زیارت قبول بگیم عزیزم بازم یه پیرهن سوغاتی گرفتی و یک بلوز هم خاله جون (خاله بابا ) برات هدیه داد بعدا عکسهاشو برات میزارم بابت دندونی کلی با بچه ها بازی کردی موقع برگشتن هم قرار شد با عمه مهری و نوید نگین بریم بازار و روز مادر بگیریم  برا عزیز جون به اصرار بچه ها اومدیم خونه ماشین را گذاشتیم و کالسکه شما را برداشتیم و رفتیم نوید و نگین (دو قلو های عمه) خیلی خوشحال بودن با هم دعوا میکردن که من برونم من برونم خلاصه شما هم در خواب نازی بودی که رفته بودیم ایران زمین ...
2 خرداد 1390

شیطون خانم

دخترم حسابی شلوغ شدی و یکجا بند نمیشی خیلی میترسم خدای نکرده اتفاقی برات بیوفته با اینکه چها چشمی مراقبتم ولی خوب گاهی میشه دیگه ...........اصلا ازاینکه دنبالت باشم خسته نمیشم و دوست دارم هرچی رو دوست داری تجربه کنی ولی فقط منجر به خطری برات نشه جالبه اصلا دوست نداری بنشینی همینکه میزارمت زمین دنبال یک تکیه گاه میگردی که تکیه کنی و بلند شی بایستی و راه بری قربونت برم من هم میترسم تعادلت بهم بخوره و.............خدا اونروز رو نیاره امیدوارم این روزها به راحتی برات طی بشه الهی الهی ...
1 خرداد 1390

بای بای

عزیز دلم بای بای کردن را هم تازگی یاد گرفتی هر کی میره با هاش بای بای میکنی ...
28 ارديبهشت 1390

مهمونی و خرابکاری رها

  عزیزدلم دیروز خونه خاله مریم مهمونی دوره ای بود ما هم دعوت بودیم من قرار بود دیر برم که  تو راحت بخوابی و به بابا هم گفتم ماشین نمیخواد نزدیکه با کالسکه میریم ولی وقع رفتن دیدم هوا طوفانی شد به بابا زنگ زدم گفت نمیتونه بیاد جلسه داشت واسه همین زنگ زدم خونه مامانی  تا دایی حامد بیاد ببره که بابایی گفت من میام طفلک بابایی شده آژانس ما واسه دیدن تو راضی   ما رو هر جا ببره و بیاره خلاصه رفتیم اونجا و تو هم چسبیده بودی به من و بغل هیچکس نمیرفتی حتی بغل مامانی خلاصه فقط میرفتی اتاق سلما و سریع برمیگشتی پیش من یهو از روی میز   بشقاب را کشیدی و چون زمین پارکت بود افتاد و شکست ...
27 ارديبهشت 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد