روز تعطیل
دختر قشنگم دیروز جمعه بود و بابا مثل همه جمعه ها رفت باغ و من و تو هم مثل بقیه روزهای هفته تنها ... عزیز زنگ زدو گفت ناهار میرن باغ ولی من چون درس داشتم گفتم ناهار نمیتونم راستشو بخوای ناهار که میریم برنامه تو کلا بهم میریزه خوابت کنسل میشه و خلاصه اینکه خیلی خسته میشی تا شب و ما همیشه ترجیحا غروب میریم باغ که عزیز گفت عمه مهری و عمو مسعود هم غروب میان اگه خواستی با اونا بیا ولی راستشو بخوای گفتم نه چرا با اونا، اونا هرکدوم با خانواده خودشون هستن ما هم اگه بابا دوست داشت میومد دنبالمون چرا با کسه دیگه بریم کمی دلخور بودم و تصمیم داشتم اگه حداقل بابا زنگ بزنه با عمو یا عمه برم ...
نویسنده :
Raha:)
13:54



