رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

تمنا

عزیز دلم الان که دارم برات مینویسم از شدت ناراحتی پناه آوردم به وبلاگت تا کمی آروم بشم اشک تو چشمام جا نمیشه و مدام میاد بیرون آخه گلم تو الان تو خونه پیش بابا موندی و حالت خوب نیست آخه گلم دیروز رفتیم غروب  باغ اونجا همه بودن عزیز جونینا و عمه و خاله و زندایی اشرفینا و ماهم بخاطر دیدن زن دایی و دایی بابا مجبور بودیم بریم حتی نهار نرفتیم و غروب رفتیم اونجا هم از اتاق بیرون نیومدیم تا اینکه آوردن هندونه بخورن تو هم  خواستی و همه تایید کردن که مشکلی نداره و من هم به تو دادم که کاش دستم میشکست و نمیدادم  قربونت برم بعد از خوردن هندوانه کلی بازی کردی و خواستی بیای بغل من که اومدی و شیر که خوردی وای خدا...
6 ارديبهشت 1390

آدم فروش

دخمل گل آویزونم عزیزکم تازگیا یاد گرفتی فقط از آدم اویزون بشی و بری بالا تا کجا نمیدونم جالب اینجاست که تو مهد هم همین کار رو با مژگان جون انجام میدی میگه هرجا نشسته باشی خودتو سریع میرسونی به  مژگان جون و از سرو کولش بالا میری بقیه حسابی حسودی میکنن چون خیلی به مژگان جون وابسته شدی  و بقیه را دیگه تحویل نمیگیری ضمنا صبح ها از بغل من نمیری بغل مژگان و ظهر ها هم از بغل اون نمیای بغل من آی آدم فروش جیگر دوست دارم وقتی میبینم مژگان جون رو خیلی دوست داری خیلی خوشحال میشم و خیالم راحته که معلومه از محبت زیادشه که تو اونقدر دوسش داری و اون بهم میگه حسودی نکنی ولی من بهش  میگم نه عزیزم خوشحالم ...
6 ارديبهشت 1390

اولین دست زدن

دخملکم دیروز خاله سحر بهت دس دسی یاد داد و تو هم تکرار میکردی خیلی جالب بود /خودتم به همراه دست زدن  میخونی دُ  دُ دُ دُ یعنی دست دست دست دست ...
5 ارديبهشت 1390

سیزده بدر

عزیزکم دیروز سیزده بدر  را بدر کردیم رفته بودیم باغ دایی هادی همون جا که پرورش ماهی داره همگی با خواهر برادرهای مامانی رفته بودیم اونجا آخه بابا گفت باغ خودمون همیشه میریم و تکراری شده ،عزیزینا رفتن باغ ما و ما نرفتیم خلاصه دیروز هوا هم خوب بود به تو هم من کلاه و کاپشن نپوشوندم برای اولین بار داشتی کیف میکردی آخه اصلا از لباس زیاد خوشت نمیاد خلاصه هرجا را نگاه میکردی جیغ و داد میکردی و لذت میبردی و مدام بغل بابایی بودی میخواستم بیای بغل من از بغل بابایی نمیومدی پایین و دوست داشتی فقط بچرخی موقع غروب هم رفتیم کوه و بابا بغلت کرد و رفتیم لب چشمه و دست و روت راشستیم  بعد کمی هوا بادی شد وکلاه گذاشتم برات و آت...
14 فروردين 1390

زودتر خوب شو

دخمل قشنگم باز مریض شدی جمعه صبح سرفه میکردی رفتیم خونه عزیز جون اونجا خیلی سرد بود و زنعمو گفت شب بهش نشاسته بده شب که اومدیم نشاسته دادم ولی مدام تو خواب سرفه میکردی مهد هم که اومدم شیر بدم گفتم مریضه مژگان جون گفت نه فقط سرفه میکنه خلاصه بعد از ظهر رفتیم خونه و بردمت حموم کاش نمیبردم بعد از حموم حالت بدتر شد و سرفه های وحشتناک میکردی باز موقع خواب نشاسته دادم ولی ساعت ۲ نصفه شب بیدار شدم دیدم تب داری و پاشویت کردم و استامینوفن هم دادم و کمی بازی کریدم و خوابیدیم ولی صبح که بیدار شدم دیدم اصلا حال نداری بردمت مهد الان که اومدم شیر  دادم خیلی بیحال بودی همه میگفتن تو رو خدا تا شب که جشن چهار شنبه سوری مهد رها را شارژکنید سرحال بشه الان ...
22 اسفند 1389

لباس گرم

عزیز دلم اصلا از لباس پوشیدن خوشت نمیاد دوست داری راحت باشی تو خونه که لباس کمی تنت میکنم ولی بیرون رفتنی مجبورم چون هوا سرده میترسم مریض بشی یا خدای نکرده گوش درد بگیری خلاصه بیرون رفتنی با تو برنامه داریم من لباس تنت که میکنم تو ناراحت میشی و گریه میکنی و بابا هم میگه ول کن تنش نکن آخه مگه میشه ولی کم موند بهار که شد راحت میشی دیگه از کت و کلاه وشالگردن خبری نیست عزیز دلم موند تا سال بعد ...
22 اسفند 1389
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد