تمنا
عزیز دلم الان که دارم برات مینویسم از شدت ناراحتی پناه آوردم به وبلاگت تا کمی آروم بشم اشک تو چشمام
جا نمیشه و مدام میاد بیرون آخه گلم تو الان تو خونه پیش بابا موندی و حالت خوب نیست آخه گلم دیروز رفتیم غروب
باغ اونجا همه بودن عزیز جونینا و عمه و خاله و زندایی اشرفینا و ماهم بخاطر دیدن زن دایی و دایی بابا مجبور
بودیم بریم حتی نهار نرفتیم و غروب رفتیم اونجا هم از اتاق بیرون نیومدیم تا اینکه آوردن هندونه بخورن تو هم
خواستی و همه تایید کردن که مشکلی نداره و من هم به تو دادم که کاش دستم میشکست و نمیدادم
قربونت برم بعد از خوردن هندوانه کلی بازی کردی و خواستی بیای بغل من که اومدی و شیر که خوردی وای
خدای من چه حالت تهوعی تمام لباسهای خودت و من و رختخوابهای روی زمین و خلاصه خوشبختانه لباس آورده
بودم همه را عوض کردم و بعد خوابیدی بعد که بیدار شدی دوباره بعد از خوردن شیر باز بالا آوردی دوباره لباسات را
عوض کردم و برگشتیم خونه و رفتیم حموم و جونم برات بگه هی شیر خوردی هی بالا آوردی قربونت برم که چه
وحشتی میکنی موقع بالا آوردن خلاصه شب تو خوابیدی ولی من نه ومدام تبت را اندازه میگرفتم ،و ازاینکه صبح
مجبور بودم بیام سرکار خودم رو سرزنش میکردم چون مرخصی هم نمیشد بگیرم خدا خیرش بده بابا رو که گفت
من میمونم تو برو ،الان هم مدام با بابا در تماسم و قراره ساعت ۱۲ بیام پیشت قربونت برم دعا میکنم که هرچه
زودتر خوب بشی بعد از ظهر میبرمت دکتر دیگه خودم مهم نیست خوب بشم یا نه فقط تو خوب شو بخدا طاقت
مریضی تو را ندارم .







تمنا