رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

دیروز رها خانم

سلام ناز دونه من دیروز رفته بودیم خونه عمو آخه زن عمو و کسری از مشهد اومده بودن  ماهم رفتیم زیارت قبول بگیم عزیزم بازم یه پیرهن سوغاتی گرفتی و یک بلوز هم خاله جون (خاله بابا ) برات هدیه داد بعدا عکسهاشو برات میزارم بابت دندونی کلی با بچه ها بازی کردی موقع برگشتن هم قرار شد با عمه مهری و نوید نگین بریم بازار و روز مادر بگیریم  برا عزیز جون به اصرار بچه ها اومدیم خونه ماشین را گذاشتیم و کالسکه شما را برداشتیم و رفتیم نوید و نگین (دو قلو های عمه) خیلی خوشحال بودن با هم دعوا میکردن که من برونم من برونم خلاصه شما هم در خواب نازی بودی که رفته بودیم ایران زمین ...
2 خرداد 1390

شیطون خانم

دخترم حسابی شلوغ شدی و یکجا بند نمیشی خیلی میترسم خدای نکرده اتفاقی برات بیوفته با اینکه چها چشمی مراقبتم ولی خوب گاهی میشه دیگه ...........اصلا ازاینکه دنبالت باشم خسته نمیشم و دوست دارم هرچی رو دوست داری تجربه کنی ولی فقط منجر به خطری برات نشه جالبه اصلا دوست نداری بنشینی همینکه میزارمت زمین دنبال یک تکیه گاه میگردی که تکیه کنی و بلند شی بایستی و راه بری قربونت برم من هم میترسم تعادلت بهم بخوره و.............خدا اونروز رو نیاره امیدوارم این روزها به راحتی برات طی بشه الهی الهی ...
1 خرداد 1390

بای بای

عزیز دلم بای بای کردن را هم تازگی یاد گرفتی هر کی میره با هاش بای بای میکنی ...
28 ارديبهشت 1390

مهمونی و خرابکاری رها

  عزیزدلم دیروز خونه خاله مریم مهمونی دوره ای بود ما هم دعوت بودیم من قرار بود دیر برم که  تو راحت بخوابی و به بابا هم گفتم ماشین نمیخواد نزدیکه با کالسکه میریم ولی وقع رفتن دیدم هوا طوفانی شد به بابا زنگ زدم گفت نمیتونه بیاد جلسه داشت واسه همین زنگ زدم خونه مامانی  تا دایی حامد بیاد ببره که بابایی گفت من میام طفلک بابایی شده آژانس ما واسه دیدن تو راضی   ما رو هر جا ببره و بیاره خلاصه رفتیم اونجا و تو هم چسبیده بودی به من و بغل هیچکس نمیرفتی حتی بغل مامانی خلاصه فقط میرفتی اتاق سلما و سریع برمیگشتی پیش من یهو از روی میز   بشقاب را کشیدی و چون زمین پارکت بود افتاد و شکست ...
27 ارديبهشت 1390

پیکنیک با رها

  اونروز یه روز تعطیل بود بابا به ما (مامانی و بابایی) قول داده بود یه روز مارو ببره همون کوهی  که هفته پیش خودش رفته بود پس آماده شدیم و حرکت کردیم به سمت مقصد مسیر خیلی  طولانی بود و جاده خاکی ولی سرانجامش خیلی باحال بود خیلی مناظر زیبا و دلنوازی داشت  ولی متاسفانه من و تو بی نصیب از این مناظر بودیم چون مجبور بودیم تو چادر بمونیم هم باد بود هم سرد و هم نم نم بارون خلاصه ما تو چادر صفا میکردیم ولی آخر سر خاله سحر موند پیش تو (خواب بودی )و من هم با بقیه رفتیم پیش آبشار و برگشتم دیدم همچنان  خوابی این  هم عکسهای پیکنیک رها خانم ...
27 ارديبهشت 1390

وارسی هرجا

  عزیزکم الان شما تو سنی هستی که فقط دوست داری به برجا سرکی بکشی و سر از هر چیزی در بیاری میگی نه ببین و قضاوت کن   ...
27 ارديبهشت 1390

آش دندونی

عزیز دلم دیروز برات آش دندونی پختم  و ساعت ٥ مامانی هم اومد که با هم بکشیم ولی مامانی گفت شل شده باید صبر کنیم سفت بشه آخه من صبح سرکار رفتنی قابلمه را پر کرده بودم از ترس اینکه نسوزه زیرش را هم کم کرده بودم و به این علت آبش زیاد بود صبر کردیم و کمی سفت که شد خاموش کردیم و شروع به کشیدن کردیم حدودا ١٥ +١ قابلمه برای مهد تو ١ قابلمه برا شرکت من ظرف شد بعد  با خاله سحر رفتیم برا  پخششون هرجا کلی توقف داشتیم چون  همه میومدن و تورو میدیدن و کلی برات دعا میکردن که بقیه دندونات راحت در بیادالهی الهی الـــــــــــــــــــــهی ...
26 ارديبهشت 1390

ماهگرد دهم

عزیز دلم دیروز ماهگرد دهم بود و شما ده ماهه شدی و کلی تغییرات در رفتارت اتفاق افتاده اول  حسابی شلوغ شدی و دوست داری همه چیز را بریزی به هم و جیغ جیغ کنی و فقط آویزون آدم  بشی و بری بالا انگار میخوای از درخت بری بالا تو مهد هم میگن خیلی شلوغ میکنی و فقط هم مژگان جون را میخواهی که بری  بالا مثل درخت و نمیزاری که اون یک لحظه هم بردیا را بغل بکنه میگی فقط تو رو بغل کنه جالبه که تو اصلا بچه بغلی نبودی ولی جدیدا برعکس شدی و اصلا هم  به حرف گوش نمیکنی قربونت برم  بابا خیلی  ناراحت میشه وقتی میبینه که  به تو میگه نکن تو اصلا اهمی...
24 ارديبهشت 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد