رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

موش موشک

قربونت برم موش میخورتت فدات بشم قند عسل اینجوری میخندی من دلم ضعف میره  ...
6 ارديبهشت 1390

فرشته

فرشته های مهربون لطفا همیشه و همه جا مواظب و مراقب این ناز گل من باشین ...
6 ارديبهشت 1390

شیرین زبونی

دخمل قشنگم  قربونت برم که سعی میکنی حرف بزنی شیرین زبونی بکنی جدیدا (اه)را یاد گرفتی و وقتی میخوای با  کسی ارتباط برقرار کنی میگی (اه)تا طرف جواب بده و تو تکرار کنی اونقدر کل میندازی و تکرار میکنی که طرف مقابل را  از رو میبری و تسلیم میشه راستی (نه ) را هم یاد گرفتی هر جمله سوالی که میپرسم میگی (نه) غذا که میخوریم من میگم به به چه خوشمزه است تو هم زود میگی (به به)قربونت برم دوست دارم (به به ) را به عنوان صفت بکار ببری  نه بجای اسم آخه دوست ندارم از اینجور کلمات یادت بدم به به /در در / جی جی ...... ولی شما مشخصه که ماشا الله خیلی با هوشی دخملکم قربونت برم ...
6 ارديبهشت 1390

بازیگوشی

دخترم الان که اومدم مهد حسابی مشغول بازی با لوگو های بچه ها بودی و اصلا به من توجه نمیکردی از بغل  سمانه جون هم بغل من نیومدی و دوست داشتی کلاس سمانه جون (آمادگی )بمونی و بازی کنی ولی بزور یکم شیرت دادم و برگشتم مژگان جون میگفت حسابی شیطون شدی و رو زمین نمیمونی و از اون میگیری بلند میشی گفتم آره دوست داره بایسته قربونت برم که وایمیستی .............. ............ اینم یه عکس از ایستادنت ...
6 ارديبهشت 1390

تمنا

عزیز دلم الان که دارم برات مینویسم از شدت ناراحتی پناه آوردم به وبلاگت تا کمی آروم بشم اشک تو چشمام جا نمیشه و مدام میاد بیرون آخه گلم تو الان تو خونه پیش بابا موندی و حالت خوب نیست آخه گلم دیروز رفتیم غروب  باغ اونجا همه بودن عزیز جونینا و عمه و خاله و زندایی اشرفینا و ماهم بخاطر دیدن زن دایی و دایی بابا مجبور بودیم بریم حتی نهار نرفتیم و غروب رفتیم اونجا هم از اتاق بیرون نیومدیم تا اینکه آوردن هندونه بخورن تو هم  خواستی و همه تایید کردن که مشکلی نداره و من هم به تو دادم که کاش دستم میشکست و نمیدادم  قربونت برم بعد از خوردن هندوانه کلی بازی کردی و خواستی بیای بغل من که اومدی و شیر که خوردی وای خدا...
6 ارديبهشت 1390

آدم فروش

دخمل گل آویزونم عزیزکم تازگیا یاد گرفتی فقط از آدم اویزون بشی و بری بالا تا کجا نمیدونم جالب اینجاست که تو مهد هم همین کار رو با مژگان جون انجام میدی میگه هرجا نشسته باشی خودتو سریع میرسونی به  مژگان جون و از سرو کولش بالا میری بقیه حسابی حسودی میکنن چون خیلی به مژگان جون وابسته شدی  و بقیه را دیگه تحویل نمیگیری ضمنا صبح ها از بغل من نمیری بغل مژگان و ظهر ها هم از بغل اون نمیای بغل من آی آدم فروش جیگر دوست دارم وقتی میبینم مژگان جون رو خیلی دوست داری خیلی خوشحال میشم و خیالم راحته که معلومه از محبت زیادشه که تو اونقدر دوسش داری و اون بهم میگه حسودی نکنی ولی من بهش  میگم نه عزیزم خوشحالم ...
6 ارديبهشت 1390

اولین دست زدن

دخملکم دیروز خاله سحر بهت دس دسی یاد داد و تو هم تکرار میکردی خیلی جالب بود /خودتم به همراه دست زدن  میخونی دُ  دُ دُ دُ یعنی دست دست دست دست ...
5 ارديبهشت 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد