رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

جشن تو جشن

  عزیز دلم ببخش بازم مامانی دیر کرده و اینبار من مقصر نبودم شارژ نتم تموم شده بود قربونت برم مامانی رو ببخش که کمتر میتونم خاطراتت رو ثبت کنم .بریم سر وقایع گذشته پنجشنبه خاله میترا همرا سرمه و عمو حمید و آناجونش از تهران اومدن خونمون تو با دیدن سرمه خیلی خوشحال شدی سرمه یکسال از تو کوچیکتره و حسابی در قبال اون حس مسئولیت نشون میدادی و غرق ماچ و بوسه میکردی راستی خاله میترا اولین نفری هست که کادوی تولدت رو تقدیم کرد یه مدال شاپرک طلا خیلی ناز بود دست گلش درد نکنه حسابی دو روز با اونا بهمون خوش گذشت و جمعه هم رفتیم باغ راستی گلم یک هفته پیش از روز شنبه من پروسه ترک پوشاک رو شروع کردم و روزهای خیلی خیلی سختی رو پشت ...
4 تير 1391

گوشواره

عزیز دلم بالاخره دل به دریا زدیم و قرار شد بریم گوشهای شما رو سوراخ کنیم عزیز جون همیشه میگفت بیا یه روز پنجشنبه بریم حالا چرا پنجشنبه نمیدونم حکمتش چی بود خلاصه پنجشنبه پیش برنامه ریزی کردم و با عزیز قرار که غروب بریم با هم که متاسفانه عزیز تماس گرفت و گفت نمیتونه بیاد و من خیلی پک شدم  طبق معمول مامانی جور کش همیشگی گفت بیا با هم بریم که قرار شد مامانی بره وقت بگیره که رفته بود مطب و اونروز وقت نبود و برای شنبه وقت گرفته بود و گفتم بابا بیخیال پنجشنبه و قرار شد شنبه بریم که دیروز همراه مامانی رفتیم و اولش خوشحال بودی از اینکه قراره گوشواره بندازی ولی فقط یکم موقع انداختن گوشواره گریه کردی و سریع به محض اینکه گوشواره ها رو ت...
4 تير 1391

هفته سخت

  رهای گلم بالاخره این هفته تموم شد عزیزم آخه با خودم میگفتم کی میشه ببینم پنجشنبه غروبه و دارم وبلاگ رها رو آپ میکنم و خدا رو شکر که این لحظه رو دیدم عزیزم توی این هفته چهار تا امتحان داشتم پشت سر هم و از اونجایی که تو اصلا نمیزاری من درس بخونم مجبور بودم زمانهایی که تو نیستی و  خوابی درس بخونم و شبها تا دروقت بیدار بودم و صبح ها هم زود بیدار میشدم و خلاصه اینکه قیا فم رو ببینی مثل جنازه ها شدم حسابی کمبود خواب دارم الا یه ساعتی خوابیدم ولی چون عادت به خواب ظهر ندارم نشد حسابی بخوابم و تا امشب خوب نخوابم کسری خوابم جبران نمیشه و اما تو گلم که تا بیدار میشدی و میدیدی من دارم درس میخونم سریع میگفتی مامان بسه دیگه درس...
25 خرداد 1391

خدایا شکرت

  دختر نازم روز ١٣ رجب روز ولادت حضرت علی هر سال خونه عزیز جون مولودی میشه و ما هم دو روز اونجا میشم یک روز جلوتر و روز جشن من این روز رو خیلی دوست دارم ولی گلم اونوقتها که تو نبودی عزیزم هر کس که میومد جشن فقط کارش این بود که برا من دعا بکنه که ان شا الله تا سال بعد شما هم صاحب بچه بشین و من هم خودمونیم خیلی ناراحت میشدم میدونم کارم اشتباه بود ولی خوب حساس بودم دیگه تازه شاید همین دعاها باعث شد ولی خوب من حکمتش رو نمیدونستم ولی هرچی بود گذشت و  الان خدا رو شکر میکنم که خدا دختر نازی مثل تو به من داده خداجون ممنونم ممنون پینوشت: و اما تو گلم روز جشن حسابی شیطنت کردی دو ساعتی هم طفلک بابایی وقتی ...
18 خرداد 1391

روز پدر مبارک

  ذکر من تسبیح من ،ورد زبان من علی است جان من جانان من ،روح و روان من علی است تا علی دارم ندارم کار با غیر علی شکر الله حاصل عمر گران من علی است روز میلاد حضرت علی (ع)مبارک   از همین جا این روز رو همراه با رهای گلم به تمام پدران  بالاخص محمود عزیزم همسر خوبم و مهربونم   / بابات خوب و مهربون و پدر عزیزتر از جانم    / بابایی دوست داشتنی و پدر شوهر مهربانم  /   آقاجون دوست داشتنی تبریک عرض میکنیم و آرزو داریم  همیشه سالم و تندرست باشید ...
15 خرداد 1391

این روز های رهای گلم

  عزیز دلم این روزها با شیرین زبونی هات دلبری میکنی و من یه نفر که کم میمونه بخورمت میچلونمت و میبوسمت سریع میگی مامان نکن رها درد صبح ها تو برنامه روزانمون شده دعوا با وانتی کوچه تا صدای وانتی یا نون خشکی میاد سریع میگه آقا برو رها ترسید دیگه اینقدر این جمله تکرار میشه تا صدا کم کم دور دور تر بشه و مطمئن بشی دیگه رفته ،خانوم خانوما حسابی این روزها دردری شدی البته بودی ولی تازه چند روزه که هوا هم حسابی گرم شده و دیگه نمیشه تو رو تو خونه نگه داشت تا صدای بچه ها تو پارکینگ میاد حالت خراب میشه و جیغ و فریادت میره بالا که علی سحر یعنی بری پایین پیش اونا و من هم نمیتونم تنها بفرستمت و نگران میشم و خودم هم واسه سر خواروندن وقت ندارم...
12 خرداد 1391

دنیای وارونه

  رهای گلم از اونجایی که تو این زمونه همه چی برعکس شده ما هم نخواستیم از این قافله عقب بمونیم واسه همینم به جای اینکه تو این مدت شما اذیت بشی مامانی اذیت میشه ناز گلم شما خیلی منطقی با قضیه کنار اومدی و فقط روزانه یکبار حویای احوال می می میشی و خیلی خوب میپرسی مامان می می خوب شده و من میگم نه و شما هم قبول میکنی قربونت برم که این همه درکت بالاست عزیزم ولی متاسفانه بنده همچنان درد میکشم و قرص هم برام فایده نکرد و تو این ده روز شیر هم خیال برگشت نداره و  گاهی کارم به گریه زاری هم میرسه و گاهی هم وسوسه میشم بهت شیر بدم تا این درد لعنتیم ساکت بشه خیلی خیلی دارم اذیت میشم شبها نمیتونم بخوابم و روزها هم از شدت درد نمیتون...
8 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد