رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

دختر فهمیده من

  عزیز دلم گل مامان فکر نمیکردم اینقدر خوب با قضیه کنار بیای و قبول کنی با اون وابستگی که به می می داشتی انتظارم میرفت خیلی سخت دل بکنی که خدا رو شکر تا حالا که خوب پیش رفتیم امیدوارم همینطور هم روزهای دیگه ادامه داشته باشه : دومین روز :از خواب که بیدار شدی خواستی  و گفتی می می خوب شده ولی دوباره با صحنه رژی روبرو شدی یکم تعجب کردی و پیش خودت گفتی پس شب چی بود من خوردم چون تو از اون بچه ها نیستی که بشه گولت زد وموقعی که داشتم دست و روت رو میشستم گفتی می می بشور خوب بشه الهی قربونت برم بعد بردمت مهد تا اونجا مشغول باشی ظهر که برگشتیم حسابی بیقرار بودی چون همیشه برگشتی میخوردی و بعد لالا میکردی و خیلی گریه کردی و مدام هم تل...
4 خرداد 1391

مرحله اول جدایی

  عزیزم سلام دلبرم سلام گلم سلام رهای گلم من رو ببخش مامان جون عزیز دلم قرار بود پروژه از شیر گرفتن شما از تاریخ 23 که از تهران برگشتیم شروع بشه ولی بعلت دندون درآوردن و مریضی سخت شما موکول شد به بعد که در این فاصله هم دفعات شیر خوردن رو به کم کردم تا دیروز : پریروز من عمه مهری و بچه ها رو دعوت کرده بودم چون عمو  ترکیه رفته و نبود و رفتیم غروب پارک بانوان  (زنعمو و کسرا و خاله اینا رو هم دعوت کردم) و شما حسابی تو پارک بازی کردی و شب اومدیم  خونه و بابا نبود و الهام جون والناز جون (دخترخاله های بابا )هم اومدن و تو با نوید و نگین حسابی مشغول بازی و غافل از خوردن می می تا آخر شب یه لیوان شیر برات گرم کردم که برای خو...
2 خرداد 1391

رها و عروسی و تهران و...............

    رها خانوم از اونجایی که ٢٠ اردیبهشت قرار بود بریم تهران عروسی پسر عمه نوید و نگین هفته گذشته حسابی مشغول تدارک واسه رفتن بودیم و از طرفی هم من دو تا امتحان داشتم واسه همین سرم خیلی شلوغ بود و بالاخره روز رفتن فرا رسید و بنده صبح رفتم آرایشگاه و ظهر حرکت کردیم مامانی و سحر هم با ما اومدن میخواستن برن کرج خونه عمه آذر (عمه من )و ما هم رفتیم اونجا اماده شدیم و بعد رفتیم تهران عروسی عزیزم خیلی دختر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی و مدام مشغول بازی با بچه ها بودی و حسابی همه رو مجذوب خودت کرده بودی دیگه از بزرگ و کوچیک همه با تو بازی میکردن دو روز اونجا بودیم و بعد یه شب هم رفتیم خونه خاله میترا و اونجا هم با سرمه بازی ک...
24 ارديبهشت 1391

فلسفه عدد 14

  سلام رهای گلم عزیز دلم  پنجشنبه 14 تیر بود و شما 22 ماهه شدی مبارک عزیزم میخوام  یکم از جایگاه عدد 14 تو زندگیمون برات بگم که خیلی جالبه ما تا حالا هرچی شماره تلفن داشتیم حتما یه 14 توش بود شماره خونه قبلیمون ، شماره خونه فعلیمون  موبایل من ،موبایل بابا و هرچی کارت بانکی که من دارم تا رمز شون باز میکنم حتما عدد 14 داره و جالبه  که کارتهای بانکی بابا هم همینطور و البته رمز کارت  سوخت ماشین و مهمتر از همه اینکه تاریخ تولد تو هم روز 14 شد و یه 14 دیگه هم اینکه شما چهاردهمین نفری بودی که به خانواده پدری اضافه شدی و حالا دیگه دور سفره 14 ن...
16 ارديبهشت 1391

تبریکات رها جون

  عزیز دلم 10 اردیبهشت تولد بنده بود و بابا به شما یاد داداه بود بگی مامان تولدت مبارک و شما هم میگفتی مامان تفدت مداده مداده  (میم با ضمه) و من کلی ذوق مرگ میشدم ممنون دختر گلم امروز هم روز معلم بود کلی کادو (کادر مهد کودک ) تهیه کرده بودیم و رفتیم مهد و کلی تمرین کرده بودیم  که به  بگی مژگان جون روزت مبارک که گفتی مونو موداده موداده در ضمن امروز روز تولد رادین (همون دادای که جنابعالی سینه سوختش )هستی بود و یه کادو هم برا اون گرفتیم و قرار بود بگی رادین تولدت مبارک که احتمالا گفتی          رادیییییی   تفدت موداده ...
12 ارديبهشت 1391

یک خاطره فراموش شده

  دختر نازم میخوام خاطره عروسی مژگان جون که یادم رفته بود برات بنویسم رو بگم : روز 10 فروردین عروسی مژگان جون (مربی رها)بود که صبح رفتیم یه (گلدون) کادو گرفتیم و بعد از ظهر آماده شدیم و رفتیم من فکر میکردم که تو لباس عروسی مژگان جون رو ممکنه نشناسی آخه گاهی عکسهای عروسی من و بابا رو که میبینی بابا رو میشناسی ولی من رو نه ... خلاصه وارد که شدیم لیلا جون و رعنا جون و لیدا جون بودن با دیدن اونها خوشحال شدی و پریدی بغل لیلا مشخص بود که حسابی دلت براشون تنگ شده آخه تعطیلات ندیده بودیشون خلاصه گفتیم بریم پیش عروس تا سلامی عرض بکنیم که با دیدن عروس شما خانوم خانوما شروع کردی به صدا کردن مژگان که مونو مونو مژگان جون داشت کیف میکرد چون...
9 ارديبهشت 1391

رهای بلا

  رها خانوم ابن روزها شیطونتر از روزهای قبل شلوغ کاریهات  رو ادامه میدی و من هم مدام در پی تو و مشغول جمع کردن ریخت و پاشهای تو هستم  خدا نکنه بریم باغ که دیگه غیر قابل کنترل میشی ومدام در حال دویدن و آب بازی هستی و من هم در پی تو فدای تو بشم عزیزم خوب بچه باید شلوغ کنه دیگه........... روز پنجشنبه ما خونه مامانی بودیم که خاله ها هم اومدن و تو و سلما جون دیگه سنگ تموم گذاشتید تمامی استعداداتون رو رو میکردین واما کارهای جدید:  عروسکات (تارا،عسل،نی نی ) رو یا میخوابونی یا بهشون می می میدی گاهی هم سه تاشون رو بغل میکنی و با من خداحافظی میکنی میگم کجا میری میگی پارک   خ...
7 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد