رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

رونمایی از عکسهای رها خانم

  رها گلی تو باغ   رها خانم خلاف کار میشه   رها خانم قایم میشه   رها خانم خرابکاری میکنه   ر رها خانم عکاسی میکنه (خودش این عکس رو از خودش گرفته ) ...
4 مهر 1391

سفری کوتاه

  عزیز دلم سلام اومدم از سفرمون برات بگم که جمعه صبح ساعت ٧ به طرف سرئین حرکت کردیم و  تو چه کیفی میکردی و دائم به سحر میگفتی داریم میریم مسابقه گاهی مسافرت رو با مسابقه قاطی میکردی و حسابی تو ماشین خوابیدی و ساعت ١٢ رسیدیم و بعد از پیدا کردن هتل و جابجایی یک دور تو شهر زدیم و بعد از نهار من با مامانی رفتم آبگرم و تو و سحر و بابایی رفتین پارک وقتی برگشتیم دیدم  چند بار شماره دایی محمد رضا دایی خودم افتاده تماس گرفتم و گفت فقط خواستم بگم خوش بگذره تعجب نکردم وقتی برگشتیم هتل سحر خبر خیلی بدی بهم داد عمو مصطفی عموی مامانی فوت کرده بود و حالا موندیم چطور این خبر رو به مامانی بدیم خلاصه دائم سه تایی قایم موشک بازی میکردیم تا ب...
21 شهريور 1391

عروسی تو عروسی

  عزیز دلم ببخش دیگه از پستهای روزانه به پستهای هفتگی رسیدم گلم این هفته چند تا عروسی داشتیم دوشنبه شب عروسی مهشید جون نوه خاله مامان که شما موندی پیش بابا و ما رفتیم سه شنبه عروسی لیلا شمس همسایه عزیز که شما رو هم بردم و اصلا اذیت نکردی و امروز هم دو جا دعوت بودیم و شما رفتی خونه عزیز و من و مامانی رفتیم هر دو جا هم عروسی رضا همسایه مامانی  و هم عروسی عاطفه جون نوه عمه بابایی خدا رو شکر خدا کنه همیشه عروسی و شادی باشه گلم امروز میخواستم تو رو ببرم ولی با بابا رفتین از خونه عزیز کفشهاتو بیاری که عزیز جون گفت بزار بمونه و تو برو من نگران بودم که مدت زیاد رو بهونه بگیری ولی خدا رو شکر حسابی بازی کرده بودی و تا اومدی تو ماشین سوار...
17 شهريور 1391

ترافیک مهمون

  دختر گلم شرمنده ام از تو که نمیتونم چند وقتی تند تند بیام و برات بنویسم راستش دیگه دل و دماغ سابق رو ندارم و یه جورایی کسلم امیدوارم این حالت هر چه زودتر برطرف بشه گلم هفته پیش که تعطیلات تهران بود بخاطر همین ما هم از این تعطیلات فیضی بردیم از اول هفته که عمه آذر (عمه بنده )اومد خونه مامانی و خدا خیرش بده بانی خیر شد و از صدقه سری ایشون مهمونیها برگزار شد و ما هم بی نصیب نموندیم  و اما رسیدیم به آخر هفته که من عمه اینها رو پنجشنبه دعوت کردم باغ و بقیه جمع هم اومدن و جالب بود که پنجشنبه سمیه جون دوستم که تهران زندگی میکنه زنگ زد و گفت اومده و میخواد دور هم جمع بشیم که عذرخواهی کردم که مهمون دارم  از طرفی دوستان دایی محمد ...
12 شهريور 1391

هفته ای که در باغ گذشت

  عزیز دلم هفته گذشته بنا بر تصادف و مهمونهای مختلف توفیق اجباری حاصل میشد و ما به باغ میرفتیم  روز جمعه که حاج خانم مادر بزرگ بابا افطاریشون رو تو باغ انداخته بودند و ما هم از شب قبل اونجا بودیم و غروب دم افطار مهمونهای حاج خانوم هم به ما ملحق شدند و بعد شنبه برگشتیم خونه و چون احتمال میدادیم عید بشه و قرار بود نو عید حاج آقا باشه ولی بابا افطار باغ مهمون داشت و ما رفتیم خونه مامانی و فطریمون رو هم بابایی زحمتش رو کشید و عید هم شد و صبح عید رفتیم مراسم و نهار هم قرار بود خونه عمه برگزار بشه و همه اونجا بودیم و قرار شد با مردا رفتن باغ و قرار شد ما خانومها هم یکی دو ساعت بعد بریم که کنسل شد و ما برگشتیم خونه و رفتیم خونه مامانی...
4 شهريور 1391

شیرین کاریهای دخترم

  عزیز دلم قربونت برم هر روز با کارهای قشنگت بیشتر عاشقت میشم و دیوونه وار میپرستمت قربون خدا برم که به این دخترا طبق غریزه حس مادری رو از همون اول تو ذاتشون قرار میده عزیزم وقتی با عروسکات بازی میکنی وقتی به حرفات گوش میکنم دیگه از خنده نمیدونم چیکار کنم قربون صدقشون میری و گاهی هم میگی :ساکت حرف نزن و شلوغ نکن  مامان ناراحته الهی فدات بشم که اینهمه فهمیده هستی دائم در حال رقصی و تا صدای آهنگی میاد شروع به رقصیدن میکنی هر چیزی رو که به کسی بخوای بدی میگی بفرما یا کسی چیزی بهت بده سریع میگی مرسی خیلی ذوق کنی میگی مرسی ممنون از کمدت لباسهایی که هنوز تنت نمیشه پیدا که میکنی سریع میگی مامانی جون ممنون دستت درد نکنه میدونی م...
28 مرداد 1391

بلبل خانواده

    عزیزم قربونت برم این روزها با بلبل زبونیت حسابی تو کل فامیل زبانزد خاص و عام شدی هرکس رو به طریقی صدا میکنی و تلفن که زنگ میزنه خونه هر کسی باشیم تو باید جواب بدی و مدام هم خودت در حال بازی کردن با خودت و عروسکات هستی و زبون میریزی گوشی موبایل رو بر میداری و میگی الو سلام دوستم خوبی بابا خوبه مامان خوبه کار نداری به سلامت خدافس و یا به عروسکات میگی تو بمون من برم بستنی بخرم بیام خوب   الهی من فدات بشم اگه این زبون رو نداشتی چه میکردی چند روز پیش افطاریمون که بود حاج آقا شوهر خاله دیرتر اومد همچین با یه ادا گفتی حاجی جون خوبی همه از حاج حسن یه جورایی حساب میبرن ولی تو حسابی با حاجی مچی و حا جی هم تو رو خیلی د...
23 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد