رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

وابستگی به عروسکها

  عسل مامان این روزها خیلی به هاپو وابسته شدی هر جا میری کشون کشون هاپوتو باید  ببری   اونروزی هم که ملیکا اومده بود خونم برات یه زنبور شنی آورده بود اسمشو گذاشتیم  دونی حالا اون هم اضافه شده خودت رو که بغل میکنیم هیچ باید هاپو و دونی  رو هم بغل  کنیم  اونروز با بابا رفتین یه عروسک کوچکتر بگیرین که شاید بتونه جای هاپو رو بگیره ولی  متاسفانه شما دست رو عروسکی گذاشتی که بدتر شد حالا باید هم هاپو رو برداریم هم تارا (اسم عروسکت رو گذاشتیم تارا چون تقریبا میتونی تلفظ کنی داد میگی ) سمت چپی هاپو سمت راستی دونی ...
6 شهريور 1390

روزهای گذشته

  عزیز دلم چند روز پیش که شب بیست ویکم بود دومین شب قدر بود و خونه دایی عباس (دایی من ) مراسم شب احیا بود من نمیخواستم برم ولی مامان پری گفت که باید بیای بشینی خونه چیکار کنی گفتم آخه رها نمیزاره دعا بخونم گفت عیبی نداره بیا سحر میگه من رها رو نگه میدارم و همینطور هم شد تا آیه ٥٠ با سحر بازی کردی و بعد خسته شدی اومدی بغلم خوابیدی و من به راحتی اون شب هم عزاداری کردم هم دعا امیدوارم خدا قبول بکنه عزیز دلم فردای اون روز هم که روز وفات امام علی بود و تعطیل بود و روز افطاری مابود و من از صبح مشغول کار کردن بودم توی پارکینگ هم همسایه ها داشتند حلوا میپختند تو هم با بچه ها سحر و علی پایین آب بازی میکردی که ای کاش نمیکردی ولی بابا میگفت عیب...
2 شهريور 1390

اولین شب قدر

  درد و دل با دخترم دختر خوبم دیشب اولین شب قدر بود و چون مامان بتی اینشب مراسم احیا دارن قرار بود بریم اونجا صبح بابا از خواب که بیدار شد آماده شد و میخواست بره بیرون با من هم کمی سر سنگین بودیم آخه شب گذشته رفتیم خونه مامان بتی که کمک کنیم که بابا مارو گذاشت و رفت باغ و گفت هر وقت کارتون تموم شد زنگ بزن بیام بعد عمه مهری به همراه شوهرش و دوقلوها اومدن و بعد زنعمو و عمو و کسرا جالبه شوهر همه کنارشون بودن و همه با خانواده هاشون و ما فقط .......... خلاصه کارها که تموم شد زنگ زدم تا بابا بیاد که اون هم شاکی چون دوست داشت شب بمونه باغ و میگفت شما هم بمونید اونجا ولی من قبول نکردم خلاصه یکم از دست هم دلخور بودیم بخاطر این صبح مار...
30 مرداد 1390

شیرین کاریهای رها

  دختر نازم این روزها کارهایی میکنی که آدم شاخ در میاره که این کارها رو از کجا یاد گرفتی  چند روز پیش سه تار بابا رو برداشته بودی و سه انگشتی مشغول نواختن بودی آخه  فدای تو چه جوری یاد گرفتی عسل   تا کسی بهت میگه نانای کن سریع میری سراغ ضبط و مثلا داری سی دی میزاری جالبه این حرکت رو من اصلا انجام ندادم و شما از مهد یاد گرفتی   گلسر که میزنم روی موهات میگه نه سریع در میاری میزاری پشت گردنت آخه من گلسرم رو به پشت موهام میزنم   گوشی موبایل که پیدا میکنی سریع میزاری تو گوشت و کنترل ها رو هم تشخیص میدی و میگیری به سمت تلوزیون...
26 مرداد 1390

دهه اول ماه مبارک رمضان

  عزیز دلم  ماه رمضون امسال تا حالا که حسابی حال کردی روز اول : خونه مامان پری                         روز دوم :خونه مامان بتی روز سوم :خونه مامان پری                                      روز چهارم :شهربازی روز پنجم : خونه خودمون          ...
23 مرداد 1390

سالگرد ازدواج مامان و بابا

  عزیز دلم امروز یکی از روزهای خوب زندگی من و بابا است روزی که زندگی مشترکمون را شروع کردیم ٢٠ /٥/٨٣ هفت سال پیش چه روز به یاد ماندنی بود. عزیز دلم تو دومین ساله که  سالگرد ازدواجمون کنار ماهستی ...
20 مرداد 1390

کمک به مامان

    عزیز دلم چند روز پیش داشتم لباسهایی رو که شسته بودم تا میکردم و یه دستمال لای لباسها بود تو اون رو برداشتی و افتادی به جون خونه هرجارو میتونستی دستمال میکشیدی الهی من قربون این  کمک تو بشم عزیزم قربونت برم به وقتش به اندازه کافی باید کار کنی الان استراحت کن گلم . ( قربون خدا برم میبینم که کوزت بازی تو خون دختر بچه ها جاریه احتمالا غریزی باید باشه و ما جنس  مونث باید همیشه مشغول باشیم . )  ...
19 مرداد 1390

مروارید 3 و 4

  عزیز دلم بالاخره مرواریدهای بالایی هم زدن بیرون خیلی خوشحال شدم گلم مبارکه دیگه راحت میتونی چیزی رو گاز بگیری و راحت بخوری ...
18 مرداد 1390

تاب بازی

  دخمل عزیزم این روزها حسابی مشغول تاب بازی هستی بابا لطف کرد و یه تاب برات خرید و  وصلش کردیم و شما حسابی دیگه کیف میکنی و مدام در حال خوندن تاب تاب هستی عزیزم دیگه به راحتی ره افتادی و راه میری گاهی هم میخوری زمین و سریع بلند میشه به هیچ عنوان ٢ دقیقه یکجا بند نمیشی دائم در حال حرکتی   قربونت برم دیگه کامل مامان رو هم میگی و مدام در حال صدا کردن مامان و بابایی   عزیزم یه اسباب بازی جدید پیدا کردی ضبط صوت میری میشینی جلوش و با تمامی دگمه هاش  بازی میکنی من هم که میبینم مشغولی کاری باهات ندارم   جیگر مامان کلمه جدید دیگه ای که یاد گرفتی (نه) هرکاری رو میگم انجام بد...
16 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد