رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

در و دل با دخترم

  سلام دختر گلم خیلی دلم گرفته امروز اومدم اینجا تا باهات حرف بزنم تا کمی دلم باز بشه اول یه خبر خوش بدم چند روز پیش مروارید پنجم هم  در اومد و احتمال میدم مریضیت بخاطر همون بود و خوشحالم که حالت خوب شد عزیزم آخه قشنگم وقتی تو مریض میشی من ضربه روحی بدی میبینم چون از طرفی میبینم تو ناراحتی اذیت میشم و از طرف دیگه زخم زبونهای بابا و خانوادش دیوونم میکنه اصلا دوست ندارم که اینا رو بنویسم ولی خیلی دلم شکسته بابا خیلی حساسه وقتی اتفاقی برای تو میوفته دنبال مقصر میگرده و همیشه طبق معمول من مقصرم ،خانوادشم که بدتر از اون به غیر از عزیز جون ،آخه من نمیدونم کدوم مادر دلش میاد با دست خودش کاری بکنه که بچه اش مریض بشه دخترم نمیخوام منت بز...
6 مهر 1390

اندر احوالات رها خانم

سلام سلام صد تا سلام رهای نازم این چند روز تعطیلی حسابی کیف کردیم و تو خونه موندیم و استراحت کردیم و خیلی بهمون خوش گذشت تازه فهمیدیم مامانای خونه دار چه کیفی میکنن که کنار نی نی هاشون هستن  البته مریضی تو کمی حالمون رو میگرفت ولی خوب دائم در حال درست کردن چیزی بودم که برات مفید باشه و حالت  رو خوب بکنه مامانی بد جور سرفه میکردی و خیلی ناراحت میشدم  جالبه خود من هم مریض شدم  از تو گرفتم ولی اصلا خودم مهم نبود فقط بفکر تو بودم که خوب بشی خلاصه هر چیزی رو امتحان میکردم که سرفه ات بهتر بشه واما تو گلم که با شیرین کاریهات قند تو دل من آب میکنی  : وقتی عطسه میکنی سریع میری دستمال بر میداری و میمالی به صورتت...
3 مهر 1390

بابایی غافلگیر شد

                                                        عزیز دلم گل قشنگم دیروز که روز تولد بابا بود شما مریض شدی از صبح آب ریزش بینی شروع شد و خلاصه بعد از ظهر زنگ زدم دکترت نبود و برا امروز وقت گرفتم و بعد بردمت  گذاشتم خونه  مامان پری و رفتم برا بابا کیک گرفتم و گذاشتم خونه بعد اومدم خونه خاله مری آخه تو با مامانی رفته...
30 شهريور 1390

تولدت مبارک بابا جون

زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد و سرنوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالی قلبم  جایگاه یک گل باشد گل یاسمنم تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعها را فوت کن که صد سال زنده باشی عزیزم امسال دومین تولدت است که رها کنار ما است و باهم جشن میگیریم . دوست داریم فراوون ...
29 شهريور 1390

یک روز تا تولد بابا

  دختر گلم تنها یک روز تا تولد بابا فرصت نمونده و من هیچ کاری انجام ندادم دارم دیوونه میشم هیچ فکری به ذهنم نمیرسه نمیدونم چه هدیه ای بگیرم کاش تو میتونستی کمکم بکنی تصمیم  داشتم براش لباس بگیرم که چند هفته پیش رفتیم مرکز خرید آقایان ولی کلی خرید کرد بعد تصمیم گرفتم ادکلن بگیرم که هفته پیش عو سیاوش از کیش براش آورد  کفش هم یکی دوهفته پیش از طرف اداره رفت و یه کتونی گرفت و ساعت هم که تو ولنتاین گرفتم کیف هم که دوست نداره پس خدایا چیکار کنم یکی از دوستام پیشنهاد داد رستوران دعوتش بکنم که اون هم کنسله چون خانوم خانوما ما چند ماهی هست که بخاطر شیطنت شما بیخیال رستوران شدیم چون  شما نه تو صندلی...
28 شهريور 1390

سفرنامه

    سلام به همه دوستان عزیز که لطف کردن برامون پیغام گذاشتن ما برگشتیم و اما خاطرات سفر رها خانم عزیزم روز شنبه بعد از ظهر ما به اتفاق خانواده بابا (آقاجون ،عزیز جون(مامان بتی)،آباجون)و خانواده من (بابایی ،مامانی (مامان پری)،دایی حامد ،خاله سحر )راهی بندر انزلی شدیم آخه به من از طرف شرکت ویلا داده بودن و من هم تصمیم گرفتم که همه رو با هم ببریم . عزیزم من خیلی استرس داشتم که ویلا ترو تمیز و خوب نباشه و من شرمنده بقیه بشم ،ساعت ٨ بود که رسیدیم و خوشبختانه ویلا هم تمیز و مرتب و خیلی هم بزرگ بود و همه خوششون اومد تو هم کیف میکردی ویراژ میدادی واسه خودت ،مامانها شروع کردن به مرتب کردن وسایلها ومن هم که رفتم ...
26 شهريور 1390

خداحافظی

    اگه خدا بخواد ما امروز میریم مسافرت و  شرمنده تا یک هفته از پست  جدید خبری نیست به محض بازگشت جبران میکنم قول میدم حتما ...
19 شهريور 1390

شیطنتهای رها خانم

  رها خانم این روزها دیگه ای جایی نمیمونه که شما سرک نکشی همه جا تقریبا پلمپ شده ولی باز به محض غفلت من شما از شلوغ کاری دریغ نمیکنی و من هم زمانیکه شما خوابید شروع به جمع آوری میکنم ولی دوباره به محض بیدار شدن روز از نو روزی از نو یک لحظه هم آروم نمیگیری مدام در حال حرکتی  و بهم ریختن به خاطر همین ترجیح میدم بیشتر خونه باشم و جایی نرم منی که یک لحظه هم خونه نمینشستم بخاطر شما مجبورم ولی از یه جهت هم حوصله ات سر میره و غروب با هم میریم پارکینگ و یا  میریم بیرون تا شما دلتنگ نشی با کالسکه میریم یه دوری میزنیم  چون پیاده که میریم میگی خودت باید راه بری و اگه دستت  ...
17 شهريور 1390

تعطیلات عید فطر

  دلبرم سلام گلم سلام بازم مامانی اومده تا از شیرین کاریهات بگه برات: تعطیلات رو قرار بود اول بریم شمال که بدلیل جا زدن همسفرانمون کنسل شد و تصمیم گرفتیم که بریم تهران دیدن سرمه و اونجا هم بدلیل عدم استقبال خاله میترا کنسل شد بدینترتیب مجبور شدیم که تعطیلات رو خونه بمونیم و استراحت بکنیم   روز اول که عید بود صبح که بیدار شدیم و رفتیم عید دیدنی اول خونه مامان پری بعد خونه مامان بزرگ که اونجا شما کیف میکردی آخه خونه مادر بزرگ قدیمیه و دالان های بزرگی داره و میدویدی تو دالانها و میخندیدی و نمیخواستی بیای توی ساختمون و دوست داشتی حیاط بازی کنی خیلی وقت بود خونه مامان بزرگ نرفته بودیم تقریبا از اول ماه ر...
13 شهريور 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد