رهارها، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

فندق ما

به دنیای من خوش اومدی:) من اسم اینجا رو گزاشتم دنیای قصه ها :) اگه میخوای تو هم اینجوری بدونش:)

15ماه گذشت

                                                  عزیز دلم الان  امروز 15 ماهه شدی دقیقا 2 سال شد که با حضورت زندگی ما رو تغییر دادی لحظه به لحظه برام دوست داشتنی بوده آغازش  از روزی بود  که از کلاس داشتم  برمیگشتم تنها بودم  و توراه دیگه طاقت نیاوردم و رفتم بی بی چک گرفتم و  دیگه نمیدونم تا خونه چطور رانندگی کردم خونه که رسیدم سر...
14 مهر 1390

روز دختر

  دختر چه نازه دختر نغمه و سازه دختر تو باغ زندگانی چه یکه تازه دختر  دخترعزیزم قشنگ مامان روزت مبارک ...
14 مهر 1390

دفاع از خود

  رها جون مامان جدیدا یه حرکتی انجام میدی که همه میخندن خیلی جالبه تا جایی میخوری و یا از چیزی ناراحت میشی سریع شروع میکنی به زدن و اونوقته که ما میفهمیم خوردی  به اونجا یا ناراحت شدی  مثلا دیروز میخواستیم بریم خونه خاله یلدا عیادت آخه عمل کرده بود و شما از ساعت5/3 خوابیدی و ساعت 5/6 دیگه دیدم بیدار نمیشی و داره دیر میشه   آروم لباسات رو تنت کردم و موقع رفتن بیدار شدی و شروع به زد من کردی که چرا بیدارت کردم ومن هم اصلا  باهات صحبت نکردم که مثلا ناراحت شدم ولی مگه شما زیر بار میرفتی جالبه که خودت از خودت دفاع میکنی و وابسته به ما نیستی ولی من   وبابا اصل...
12 مهر 1390

در و دل با دخترم

  سلام دختر گلم خیلی دلم گرفته امروز اومدم اینجا تا باهات حرف بزنم تا کمی دلم باز بشه اول یه خبر خوش بدم چند روز پیش مروارید پنجم هم  در اومد و احتمال میدم مریضیت بخاطر همون بود و خوشحالم که حالت خوب شد عزیزم آخه قشنگم وقتی تو مریض میشی من ضربه روحی بدی میبینم چون از طرفی میبینم تو ناراحتی اذیت میشم و از طرف دیگه زخم زبونهای بابا و خانوادش دیوونم میکنه اصلا دوست ندارم که اینا رو بنویسم ولی خیلی دلم شکسته بابا خیلی حساسه وقتی اتفاقی برای تو میوفته دنبال مقصر میگرده و همیشه طبق معمول من مقصرم ،خانوادشم که بدتر از اون به غیر از عزیز جون ،آخه من نمیدونم کدوم مادر دلش میاد با دست خودش کاری بکنه که بچه اش مریض بشه دخترم نمیخوام منت بز...
6 مهر 1390

اندر احوالات رها خانم

سلام سلام صد تا سلام رهای نازم این چند روز تعطیلی حسابی کیف کردیم و تو خونه موندیم و استراحت کردیم و خیلی بهمون خوش گذشت تازه فهمیدیم مامانای خونه دار چه کیفی میکنن که کنار نی نی هاشون هستن  البته مریضی تو کمی حالمون رو میگرفت ولی خوب دائم در حال درست کردن چیزی بودم که برات مفید باشه و حالت  رو خوب بکنه مامانی بد جور سرفه میکردی و خیلی ناراحت میشدم  جالبه خود من هم مریض شدم  از تو گرفتم ولی اصلا خودم مهم نبود فقط بفکر تو بودم که خوب بشی خلاصه هر چیزی رو امتحان میکردم که سرفه ات بهتر بشه واما تو گلم که با شیرین کاریهات قند تو دل من آب میکنی  : وقتی عطسه میکنی سریع میری دستمال بر میداری و میمالی به صورتت...
3 مهر 1390

بابایی غافلگیر شد

                                                        عزیز دلم گل قشنگم دیروز که روز تولد بابا بود شما مریض شدی از صبح آب ریزش بینی شروع شد و خلاصه بعد از ظهر زنگ زدم دکترت نبود و برا امروز وقت گرفتم و بعد بردمت  گذاشتم خونه  مامان پری و رفتم برا بابا کیک گرفتم و گذاشتم خونه بعد اومدم خونه خاله مری آخه تو با مامانی رفته...
30 شهريور 1390

تولدت مبارک بابا جون

زمین اون گل رو به دست سرنوشت داد و سرنوشت اون گل رو تو قلب من کاشت تا باغچه خالی قلبم  جایگاه یک گل باشد گل یاسمنم تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعها را فوت کن که صد سال زنده باشی عزیزم امسال دومین تولدت است که رها کنار ما است و باهم جشن میگیریم . دوست داریم فراوون ...
29 شهريور 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فندق ما می باشد