فندق ما
فندق ما
تاريخ : جمعه 22 / 1 / 1393 | نویسنده : سمیه
بازدید : 515 مرتبه

 

سلام دوستان عزیزم سال نو همه مبارک امیدوارم سال جدید سالی پر از خیرو برکت و سلامتی برای همه باشه

واما میریم اندر احوالات رهای گلم میدونم اونقدر که حرف نگفته دارم که نمیدونم از کجا براتون بگم

این روزها دخملم حسابی داره بزرگ میشه و لاغرتر شده البته قدش کمی بلندتر شده و یکم بگی نگی از شلوغکاریاش کمتر شده

ایام عید که رفتیم مسافرت خداییش اذیت نکرد و گوش شیطون کر اولین مسافرتی بود که رها مریض نشد در ضمن زمستون امسال هم خدا رو صد هزار مرتبه شکر زیاد مریض نشد .

خدا رو شکر میره مهد و مربیش خیلی خوبه و مثل مزگان جون (پروانه جون )رو هم دوست داره و تا حالا تو مهد 18 تا شعر یاد گرفته و نقاشیش هم خیلی بهتر شده

عاشق خاله بازیه و از صبح تا شب ولش کنی مشغول خاله بازیه

نکته خیلی مهم :نمیدونم تو پستای قبلی گفتم یا نه که بابا  محمود شوهر رها خانومه و من خاله سمیه بچه هاش هستم طوری محمود رو صدا میکنه که بخدا تا حالا من اونطوری صداش نکردم چند روز پیش محمود نبود و یهو دیدم رها جلو آینه داره موهاشو مرتب میکنه گفتم چیکار میکنی گفت دارم خودم رو مرتب میکنم الان محمود میاد میگه خانوم چرا نامرتبی خوشمزهخوشمزه

چند روز پیش مهمون داشتیم رها برگشت گفت من میرم سر کار مهمونا گفتن وا کجا کار میکنی رها : سازمان غیر مذهبیتعجب تعجبتعجبتعجبخداییش نفهمیدم این حرف رو از کجاش در آورد

وای جدیدا یه قربون صدقه ای میره میاد بغلم میکنه میگه عزیزم قربونم جیگرم عسلم نفس امیرم منظورش نفس عمیقه هاخندهخنده

تو ایام تعطیلات یه روز خونه بودیم و محمود ماهنشان بود من تو اتاق داشتم درس میخوندم و رها داشت تو حال کارتون میدید که یهو دیدم گریه کرد گفتم حتمی زبونش رو گاز گرفته سریع رفتم پیشش و گفت تخمه رفته تو بینی اش  (البته خودش کرده بود تو بینیش) و.ای خدای من من هم که ماشا الله دست و پاچه رو گم کرده بودن نمیدونستم چیکار کنم و هر کاری کردم با موچین در بیارم نشد که نشد آخر سر گرفتم بغلم که ببرم خونه همسایمون که یهو با یه لخته خون تخمه پرت شد بیرون و خون زیدای اومد ولی سریع قطع شد و حسابی هردومون ترسیدیم خلاصه یه مدت به همه زنگ میزد و میگفت جریان تخمه ،دماغ ،خون رو شنیدی طرف میگفت نه شروع میکرد به تعریف

 

الان هم با باباش رفتن باغ فوتبال ببینن من هم موندم خونه مثلا درس بخونم و یکی دو تا مقاله سرچ کنم که دیدم فرصت خوبیه نشستم پشت سیستم آخه به هیچ وجه نمیزاره سیستم روشن باشه و من بشینم باید اون بشینه و یه بازی دایناسور نصب کردن و با اون بازی کنه و من هم اصلا دوست ندارم اون بازی رو و واسه همین خیلی کم پیش رها سیستم رو روشن میکنم عیدی هم باباش تب لت گرفت ولی بازیهای وحشتناک توش نریختم و فقط پو و کلاه قرمزی دوست ندارم از اون بازیهای بزن بزن رو یاد بگیره

فعلا تا همینجا بسه دوباره میام و مینویسم.............

 

 

آروین جون همکلاسی رها و عاشق معشوق هم چه لاوی میترکونن برا هم



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 14 / 11 / 1392 | نویسنده : سمیه
بازدید : 505 مرتبه

 

خدای من 

شکر شکر شکر شکر شکر 

که سرانجام تونستم بیام  دوستان عزیزم  هیچوقت فکر نمیکردم که سه ماه نتونم بیام به این خونه مجازی واقعا تو این سه ماه خلاء بزرگی رو حس میکردم ولی افسوس و صد افسوس که نمیتونستم و نمیشد انگار همه چی دست بدست هم داده بود تا من رو از این دنیای مجازی جدا کنه ولی از اونجایی که من علاقه شدید به این دنیای مجازی و دوستان گلم داشتم بالاخره  تونستم بجنگم و پیروز شدم و برگشتم و تا جایی که ممکنه و بتونم از این سه ماه تعریف میکنم :

بریم و بشنویم از من و دخترم

تو این سه ماه اتفاقات مختلفی برا ما افتاد تلخ و شیرین و کوچک و بزرگ، ولی مهمترین اینکه بابای رها به سمت ریئیس آب و فاضلاب شهرستان ماهنشان منصوب شد  البته این انتصاب دو ماه طول کشید و بماند اینکه  کلی من کلنجار رفتم از اینکه موافقت کرده بودم و این موافقت خیلی برام گرون تموم میشد چون خیلی خیلی برام دردسر ساز بود ولی دیگه کاری نمیشد کرد  این شد که زندگیمون دیگه کلهم تغییر اساسی یافت دیگه یه روز خونه یه دو روز خونه مامانی و خلاصه خونه به دوشی و دلتنگیهای رهای بابایی و  فکر کنین رهای من که اونهمه وابسته باباشه من چطوری باهاش دارم تا میکنم روزهای اول که خیلی سخت گذشت ولی الان تقریبا عادت کرده و میدونه که روزی که باباش ماهنشانه ما باید بریم خونه بابایی و کلا زحمت  رها هم افتاده رو دوش مامان و بابام ...................................................

 

 

از طرفی هم یک ماه درگیری شدید امتحانات بودم و رها هم امثال اصلا همکاری نکرد و فقط زمانیکه خواب بود من درس میخوندم و السلام و فشار کار و درس واقعا عذاب دادن

یکی دو هفته هم هست مشغول تدارکات سفر مامانی و بابایی هستیم که به امید خدا هفته بعد عازم مکه هستن لازم به ذکره که رها هم خودش رو تو پوست گردو خوابونده که من هم قراره با بابایی و مامانی برم مکه هر چی لباس ببرم خونه مامان میبره میزاره تو ساک مامان و میگه مامانی اینو میخوام تو مکه بپوشم جالبه که اونروز ساک استخرش رو هم برداشته و برده اونجا که میگه تو مکه که رفتیم دریا مایوم رو میپوشم بچه ام فکر میکنه مکه دریا داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه از همین الان از همه عذر خواهی میکنم که ÷ست بعدی به احتمال زیاد موکول میشه به بعد برگشتن مامانینا چون دیگه کلهم میرم اونجا و اونجا هم حسابی کار کار کار دارم 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 19 / 8 / 1392 | نویسنده : سمیه
بازدید : 591 مرتبه

 

دخمل گلم مموش اسم گربه احسان (همکار من ،پسر دوست مامانی ،داداش خاله مژگانه )هفته پیش دست احسان تو شرکت شکست و خلاصه احسان رفت یک ماه مرخصی و رفته بودیم عیادتش که شما موقع خداحافظی گیر دادی که بمونیم و  مموش و ببینیم آخه قبلا هم با مموش بازی کرده بودی خلاصه همکارا رفتن و ما موندیم و کلی با مموش بازی کردیم خیلی گربه نازیه اونقدر هم احسان بهش میرسه آدم خوشش میاد بوی شامپو میده و موهاش اونقدر تمیزه که آدم دوست داره نوازشش بکنه احسان بهت گفت رها مموش عاشقه بند و کاموا و... و تو هم سوژه ای پیدا کردی و شروع کردی به بند بازی با مموش و اونم میدونست تو اهل بازی هستی و مدام با تو بازی میکرد .




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 28 / 7 / 1392 | نویسنده : سمیه
بازدید : 590 مرتبه

رهای گلم مامان رو ببخش که دیر به دیر میام و برات مینویسم تقریبا وبلاگت شده ماهنامه هر ماه بزور یه پست میزارم ولی تو همین یه پست سعی میکنم چیزی رو از قلم نندازم :

دو هفته پیش یه چند روز رفتیم شمال به همراه گروه همیشگیمون تو و سلما حسابی آتیش سوزوندین یا دعوا میکردین یا حسابی جیک تو جیک مسافرت خوبی بود و برای بار اول بود که رفتیم سفر و تو مریض نشدی چون به هیچ عنوان آبی جز آب معدنی بهت ندادم و نتیجه اش هم خوشایند بود دیگه یاد گرفتم .

وقتی تو مسافرت بهار کوچولو گریه میکرد میگفتی مامان حتما منو میخواد برم ببینم اعتماد به نفست منو کشته امیدوارم همینطور بمونی

روز کودک اولین اردوی تکی رو رفتی قربونت برم من چون سر کار بودم نتونستم بیام و تو تنها با مهد کودک رفتی شهربازی عکست هنوز دستم نرسیده وقتی رسید برات میزارم

گاهی یک حرفایی میزنی که حسابی در برابرت کم میارم چند وقت پیش که عمه آذرینا میخواستن بیان گفتی پس چرا باباشون نیست من هم برای اینکه تو ناراحت نشی سعی کردم طوری برات بگم که متوجه نشی

گفتم: آخه باباشون  مریض شد رفت بیمارستان دیگه برنگشت

گفتی: چرا از اونجا مگه  کجا رفت

گفتم :رفت بهشت زهرا

گفتی: اونجا چیکار کرد

گفتم: اونجا دفن شد یه آهی کشیدی و

گفتی: خدا رحمتش کنه

واااااااااااااااااااااااااااای کفم برید من کجام و تو کجایی

جدیدا یاد گرفتی ناراحت که میشه با حالت عصبانیت میگی حالاکه باهات دوست شدم یعنی حالا اگه باهات دوست شدم  و یه عبارت بسیار بدی هم از مهد یاد گرفتی اونم اینه که به من چه وای خدا با اینکه خوشم نمیاد از این عبارت ولی چنان سرت رو تکون میدی و با یه لحنی میگی به من چه میگم بخورمت جالبه هر وقت که این جمله رو میگی اصلا ربطی به موضوع نداره فقط گاهی بکار میبری

امروز از پروانه جون کارت جایزه گرفتی نمیدونم بابت چی ولی خیل یخوشحال شدی ومن هم حسابی ذوق کردم در ضمن جدیدا افتخار میدی و میری کلاس پروانه جون ولی به مژگان جون و کلاسش ارادت خاصی داری و مدام یر میزنی

خیلی شعرهای زیادی یاد گرفتی :خانم مربی ما ،عروسک کوچولو ،.............حتما یه پست مخصوص از شعرات میزارم البته اگه وقت کنم

عید قربان خونه مامان بزرگ من چون گوسفند میکشن همه خانواده جمع بودیم خیلی  خوش گذشت و تو با بچه ها حسابی بازی کردین

روز پنجشنبه ساعت 2 از طرف شرکت فرستادنم ماموریت به خیال اینکه دو ساعته رفتم و دیدم کلاسه و تا ساعت 8 قراره بمونیم و فردا روز جمعه هم از 8 صبح تا 8 شب همونجا تو کلاس زدم زیر گریه آخه من بچه دارم و یه روز جمعه با هم هستیم و خلاصه بدتر از همه اینکه وقتی اومدین دنبالم شما خواب بودی و تا شب هم خوابیدی و صبح هم من رفتم و ندیدمت و ظهر اومدم خونه مامانی برا هنار (2ساعت )اونجا بعد از یک روز همدیگه رو دیدیم عزیزم من رو ببخش بخدا خودم هم اصلا رضایت ندارم وقتی اعتراض هم میکنم قبول نمیکنند خیلی ناراحتم که برات کم وقت میزارم امیدوارم جبران کنم من رو ببخش گلم

بزور وایستادی یه عکس بگیرم اخمت منو کشته

بهار کوچکترین عضو جمع

رها و سلما تو شهربازی رامسر



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 31 / 6 / 1392 | نویسنده : سمیه
بازدید : 505 مرتبه

سلام سلام ما اومدیم

از همه دوستان عزیزم که تو این مدت غیبت جویای احوال بودن  معذرت میخوام که منتظرتون گذاشتم  

واما برا دخترم بگم از غیبتم عزیز دلم همونطوری که خودت میدونی تو این یک ماه اخیر اتفقات تلخ و شیرینی برامون افتاد که حسابی مشغول بودیم .نکته وار واست مینویسم تا بعدا نگی مامانم تنبل بود:

1- دوهفته عمه آذر اومد زنجان و دوره های عصرونه خانواده برپا شد و هر روز خونه یکی دعوت بودیم من بینوا از سر کار خسته و کوفته میرسیدم و تو رو آماده میکردم و میرفتم از اونجایی که مامانت بسیار حساسه و همیشه در هر حال و همه جا وظیفه خودش میدونه که جایی که دعوت شد حتما بره واسه همین جایی از قلم نیوفتاد .

2-عزیز دلم ارشد قبول شدم و مراحل ثبت نام و انتخاب واحد رو گذروندم و مونده کلاسا که ببینم چه خواهم کرد

3- آقاجون قلبش ناراحت شد و یک هفته بیمارستان خوابید و آخر سر هم آنژیو شد و فنر گذاشتن و خدا رو شکر الان بهتره و تو اون یک هفته به خدا فقط دو روز بیمارستان نرفتم اونم کلاس داشتم

4- 3 هفته ،هفته ای سه روز تا ساعت 5 میموندیم شرکت کلاس داشتیم و تو میرفتی خونه مامانی و با اون میرفتین مهمونی و من بینوا با سرویس میومدم مهمونی چه شودددددددددددددددد

5- عزیز یک هفته رفت مشهد زیارت امام رضا و یک روز آقاجون و آبا و امین مهمون ما بودن

6- دوبار هم رفتیم عروسی و حسابی به شما خوش گذشت

7- دوبار هم مولودی رفتیم

 

8- دوتا تولد داشتیم تولد عمه مهری و تولد بابا که حسابی تولد بازی کردی و مدام به بابا تبریک گفتی

9- عزیزم قرار بود از اول مهر برعکس بقیه بچه ها تو دیگه مهد نری و لیلا جون بیاد خونمون پیش شما که فعلا این قضیه کنسل شد و قرار شد مهر هم بری مهد و ببینیم تا آبان چه شود

10- چند روزی دندون درد داشتی که رفتیم دکتر و بـــــــــــــــــــــــله آقای دکتر عصب کشی انجام دادن و خیلی اذیت شدی و شدیم و هرسه گریون و گفتیم آقای دکتر رو دندونات ستاره کاشته و قرار شد دیگه موقع خواب شیر نخوری

حالا برم تا تو خوابی یکم از کارام انجام بدم تا بعد بای بای



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 31 / 5 / 1392 | نویسنده : سمیه
بازدید : 488 مرتبه

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

سلام میبینم که اینجا کسی منتظر ما نیست همه حسابی سرشون شلوغ پلوغه و سراغی از ما نمیگیره ولی ما خودمون رو تحویلی میگیریم و برای برگشت خودمون خوشی در میکنیم .

دخترم مامان خیلی تنبل شده گرمای هوا از یه طرف و روزهای آخر ماه رمضون دیگه از بیحالی فرصت انجام هیچ کاری رو نداشتم که هفته آخر ماه رمضون روز شنبه طی یک تماس تلفنی دعوت شدم به یه کار جدید جالبه آدم بشینه تو وخونه و یه دفعه ای یه مدیر بهش زنگ بزنه که پاشو بیا تو استخدامی البته ناگفته نمونه مثل اینکه قبلا عزیزجون خواسته بودن آخه شوهر دختر عمه عزیز مدیر عامل یه شرکت بزرگه و ایشون قبلا مرحله درخواست کار رو انجام داده بودن و من که رفتم بهم نامه دادن که برو معاینات و انگشت و نگاری و خلاصه اینکه یک هفته بدو بدو و تهیه آزمایشاتو.........و از روز 24 مرداد شروع به کار بنده شد البته عزیزم اینبار یکم قضیه برا شما دیگه فرق کرد چون  تو کار قبلی من پاس شیر داشتم و همیشه 1 ساعت دیر میرفتم و ساعت 8.5 کارت میزدم ولی الان باید ساعت 7 کارت بزنم و شما باید با بابا بری مهد و این یکم من رو مضطرب و نگران کرده چون صبح ها یکم بهونه گیری میکنی و از طرفی هم ظهر ساعت کاریم تا 2.5 و تا برسم خونه 3 میشه ولی یکماهه اول برای آشنایی با کار ملزم به اطاعت امر مدیر بخش باید تا هر وقت ایشون دستور نداده نیام خونه و واسه همین یه روز 3 میام یه روز 4 و یه روز 5 و یه روز 6 تا کی این وضعیت ادامه داره خدا میدونه امیدوارم زودی روال کار دستم بیاد و بتونم زود بیام پیش شما .و اما میشنویم از رها:

تو این مدت رها پک اول تراشه های الماس رو با موفقیت پشت سر گذاشت و به علت کار جدید بنده پک دوم کمی به تاخیر افتاد .

گلم کلاس شنا رو هفته ای یکبار با خاله مهسا در حال تمرینه و خاله مهسا حسابی ازش راضیه و میگه نسبت به سنش خیلی خوبه

همچنان  مشغول به خوردن نوفاله است و به هیچ وجه من الوجوهی دست از نوفاله نمیکشه البته ناگفته نمونه فقط لحظاتی که خوابش میاد فرشته مهربون اجازه داره بیاد و نوفاله رو بیاره ولی گاهی فرشته فراموش میکنه که ببره دیگه اونروز جشن و پایکوبی به راهه و حتی دستشویی هم با خودش میبره تا فرشته نیاد ببرتش اونموقع است که دیگه من عصبانی میشم که چرا قایمش نکردم چون مدام شیشه شیر میخوره و یک سره کارمون دستشویی رفتنه

یه مدت تیکه کلام رها خانوم شده بود بی ادب  به هر چیز و هر جا و هرکی باب میلش نبود سریع میگفت بی ادب به یه لحن خاصی هم نمیتونم بنویسم ولی من واکنش نشون ندادم تا بلکه مثل کلمات دیگه ای که قبلا میگفت ترک بکنه ولی ترک نکرد ولی دیگه خیلی یکم بکار میبره و اگه خیلی دیگه ناراحت باشه بکار میبره .

جدیدا دخترم قهر قهرو شده و سریع قهر میکنه میره تو اتاق با من که دعوا میکنه میگه دیگه دوستت ندارم و فقط بابام رو دوست دارم و با اون که قهر میکنه میگه دوست ندارم  فقط مامانم رو دوست دارم درکل آدم فروشه دخترمون .

دیگه توی گوشی من یادت گرفته شماره بابا رو سحر رو دایی حامد رو و یه وقت با خبر میشم میبینم داره صحبت میکنه و آخر ماه هم  پول تلفن بینوای من ناپلئونی میاد

 حالا چند تا عکس  رها خانوم


آب سرد بود اول با لباس رفتیم تو آب

ولی کم کم عادت کردیم به سرمای



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 / 5 / 1392 | نویسنده : سمیه
بازدید : 508 مرتبه

 

دختر قشنگم چند روز گذشته خیلی برام سخت گذشت برات مینویسم از روز چهار شنبه بود که درد گلوم شروع شد اولش فکر کردکم بخاطر روز هاست چون گلوم خشک میشه درد میکنه ولی روز پنجشنبه شب دیگه شدید تر شد و  انگار یه فندق کوچولو تو گلوم گیر کرده  ودردش میزد به گوشم و کلا یک طرف بود و اون هم طرف چپ خلاصه  شب رو به زور به صبح رسوندم و ظهر که بابا بیدار شد رفتیم دکتر عمومی و گفت گلوتون عفونت داره و دو تا آمپول پینی سیلین همزمان زد و کپسول آموکسی کلاو هم داد بابا مدام میگفت عفونتت شدیده که این داروها رو داده ولی من ...خلاصه مجبور شدم اونروز روزم رو خوردم  چشمت روز بد نبینه دردهای من بدتر و بدتر شد عصر هم قرار بود افطار بریم باغ بابا رفته بود من دیدم نمیتونم با اون درد برم بشینم به بابا گفتم نمیام و عزیز جونینا اومدن و تو رو با خودشون بردن من موندم خونه و مامانی برام سوپ درست کرده بود گفت بعد از اینکه افطار کنن میارن ولی من موقع افطار پاشودم و رفتم خونشون درد گوشم خیلی اذیت میکرد خلاصه آخر شب که تو و بابا از باغ برگشتین اومدین دنبالم و اومدیم خونه وای خدای من چه دردی چه دردی دیگه داشتم از شدت درد گریه میکردم تو هم دلداریم میدادی که مامانم گلم خودت رو یکم آروم کن آروم کن عسیسم  خلاصه بزور مسکن قوی خوابیدم البته چند ساعت و خلاصه فردا هم به همین منوال و دیدم خبری از خوب شدن نیست از یه دکتر متخصص حلق و بینی وقت گرفتم و رفتم تنهایی ،بله آقای دکتر بعد از یک معاینه اجمالی فرمودن احتمالا توده ای زیر فکت هست و دستش رو کرد زیر فکم و چشمت روز بد نبینه حالم داشت از درد بد میشد و فرمود بله غده بزاقیت سنگ داره یک هفته دارو میدم بعد بیا ببینم اگه دفع نشه باید عمل کنیم وای خدای من عمل چیه ............خلاصه تا خونه برسم تو راه کلی اشک و آه و...تو هم خونه عمه مهری بودی ظهر رفتی کلی خواهش و التماس  کردی که من دیروز به نوید و نگین قول دادم که فردا میام خونتون  خلاصه اومدم خونه و موندم از اینکه اینو دیگه کجای دلم بزارم خلاصه گفتم خدایا مصلحتت رو شکر دیگه چیکار میشه کرد ،تلفنا شروع شد این زنگ میزد و اون زنگ میزد  و هرکس هم یک تجویز و یک پیشنهاد البته میدونم همه لطف دارن و از محبتشون اینکار رو انجام میدن ولی در کل نمیدونم ما آدمها چرا اینجوری هستیم تا میفهمیم یکی مریضه یادش میوفتم و قبل اون اصلا حالی از طرف نمیپرسیم البته این حرکت هم به نوع خودش خوب یه همدردیه و خوبه که هنوز هست پس امیدوارم که این محبتها از بین نره خلاصه من همچنان با درد دست و پنجه نرم میکردم و به گفته دکتر هم خودم رو بستم به مایعات اصلا نمیتونستم از شدت درد چیزی جز مایعات بخورم تا اینکه براساس پیشنهادات مختلف تصمیم بر این شد که یه دکتر دیگه هم برم و ببینم تشخیص این چیه و خلاصه رفتم و اینبار دکتر خانوم بود و بعد از معاینات زیاد تشخیصشون این بود که حفره ای لوزتون شدیدا عفونت کرده و من تشخیص دکتر قبلی رو گفتم و ایشون شدیدا تکذیب کردن و گفتن اصلا سنگ غده بزاقی اگه کوچیک باشه که با دست لمس نمیشه و با رادیو گرافی مشخص میشه  اگه بزرگ باشه میزنه بیرون و مشهود میشه و اصلا هم گوش درد نمیکنه  و گفت فقط باید آنتیبیوتیک مصرف کنی چون عفونتش شدیده خدای من دیگه خیالم راحت شد و برگشتم و تلقین هم باعث شد که خیلی زود احساس کنم دارم خوب میشم الان دیگه گلوم خوبه و تا حدودی دیگه فندقه نیست و خیلی کم درد داره  ولی گوشم و سرم همچنان درد میکنه و امیدوارم یکی دو روزه اونم خوب بشه نمیدونم چی بگم به اون آقای دکتر فقط میتونم بگم خدا انصاف بده فقط همین 



موضوع :
تاريخ : جمعه 21 / 4 / 1392 | نویسنده : سمیه
بازدید : 617 مرتبه

 

عزیز دلم خیلی وقت بود که خاله مهسا به من گفته بود که یه روز رها رو بیار استخر ولی من فرصت نمیکردم تا اینکه روز سه شنبه اراده کردم و با خاله مهسا هم هماهنگ کردم چون اینجا بچه های زیر شش سال رو استخر نمیزارن و چون خاله مهسا خودش مربی گفت بیار کاریت نباشه خلاصه سه شنبه از هرکس درخواست کردیم با هامون بیاد استخر نشد که نشد داشتم پشیمون میشدم ولی گفتم بیخیال مادر و دختر دوتایی میریم قرار بود بابا ساعت 12.5 بیاد دنبالمون و ازش خواستم برات بازوبند بگیره که خدا خیرش بده هم بازو بند گرفت هم تیوپ که خیلی هم خوشگل و زیبا ست خلاصه رسیدیم استخر جلوی در کمی نگران بودی و گفتی پس چرا بابا نمیاد و من گفتم بیرون منتظره اول ممانعت کردی از وارد شدن ولی بعد که مهسا رو دیدی خوشحال شدی و وارد شدی کادر استخر به هوای مهسا اجازه دادن بریم تو و مهسا گفت که باهاش کلاس داریم ،آماده که شدیم رفتیم دوش گرفتیم و شروع ذوقت از همون حوضچه کلر شروع شد خیلی خوشحال بودی وارد استخر که شدیم داشتی ذوق میکردی و از بازوبندات خوشت نیومد و مهسا گفت بازوبند زود براش از همون تیوپش که مثل یه قایق میمونه و خیلی جالبه همه اونجا میپرسیدن از کجا گرفتین خلاصه تو سوار بر قایقت و من هم کنارت و شروع کردیم به چرخیدن و بازی کردن  چه ذوقی میکردی تو مهسا میگفت من از اینکه میبینم رها اینطور ذوق میکنه کیف میکنم  همچنین میگفت دفعه اول خیلی مهمه اگه بچه خوشش بیاد و نترسه موفق میشه امیدوارم گلم راستش رو بخوای من هم نگران بودم چون هیجوقت تو استخر باغ دوست نداری وارد بشی فقط پاهات رو میندازی تو آب چند دفعه بابا خواسته ببرتت تو آب نرفتی ولی خدا رو شکر از این استخر خیلی خوشت اومد و قرار شد خاله مهسا تو اولین فرصت یکی دو هفته ای کلاس خصوصی برات بزاره و شروع به آموزش شنا بکنی



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 17 / 4 / 1392 | نویسنده : سمیه
بازدید : 825 مرتبه

سلام سلام صدتا سلام

خبر داریم خبر داریم

تولد تولدتولدت مبارک

بیا شمعها رو فوت کن

که صد سال زنده باشی

عزیز دلم امسال واسه تولد سه سالگیت  نقشه های زیادی کشیده بودم ولی همشون نقش برآب شد قرار بود مثل پارسال در باغ تولدت برگزار بشه با این تفاوت که بعد از ظهر باشه و فقط خانومها و از اونجایی که روز جمعه هم دیگه راحت میشد همه بیان باغ ولی متاسفانه ١٠ روز مونده به تولد با خبر شدیم که همون روز مراسم سالگرد پدرشوهره عمه مهری رو برگزار میکنن و مراسم صبح بود و نهار هم داشتن خیلی ناراحت شدم و قرار شد مراسم  رو پنجشنبه برگزار کنیم که عمه مهری سالگرد ازدواج دوستش دعوت بود و واسه همین قرار شد جمعه شب و خودمونی برگزار کنیم که خبر دار شدم صبح روز جمعه آزمون استخدام دارم این شد که بابا گفت دیگه قید شام رو بزن چون هم حسابی خسته میشی و هم استرس میگیری تو هم مثل بقیه یکبار تولد بگیر و من هم راضی شدم راست میگفت اونقدر اونروز خسته بودم که نگو از صبح ساعت ٧.٥آزمون تا ١١.٥بعد مسجد بعد نهار و آخر سر هم کارهای تزیین خونه که سرانجام هم یه بدبیاری نکته جالب اینه که حامد و سحر اومده بودن و طفلکی ها داشتن به من کمک میکردن و نمیدونم اصلا چرا من یه هو رفتم رو صندلی و سقوط آزاد روی میز و یه صندلی دیگه هم افتاد روم فقط خدا رحم کرد که شیشه میز نشکست والا...خلاصه چشمام سیاهی رفت و ...رها هم گریه گریه و مشغول زدن صندلیها،به خودم که اومدم دیدم روی پای چپم خیلی درد میکنه بلند شدم گفتم چیزی نیست و سریع به بچه ها گفتم ادامه بدیم ولی یکم بد فهمیدم که یه بلایی سرم اومده ولی صدام رو در نیاوردم و لنگ لنگان تا آخر مراسم دووم آوردم ولی بعد از رفتن مهمونها از شدت درد زدم زیر گریه و بابا زرده تخم مرغ مالید و بست و به زور مسکن هم خوابم نمیبرد از شدت درد بزور خوابیدم.فردا کلی دکتر و عکس و...یکی گفت ترکه یکی گفت ....آتل باید ببندی و سرانجام رفتیم پیش شکسته بند و گفت از دو جا در رفته و انداخت سر جاش ولی همچنان درد داشتم.

واما بشنویم از رها :عزیزم مثل اینکه رسمه بچه تو تولدش بد عنق بشه و شما هم نمونه ای از این بودی هر کاری میکردیم عکس بگیری نه که نه هر کاری کردیم برقصی نه که نه بابا خیلی ناراحت شد ولی من گفتم بزار راحت باشه و اذیتش نکنیم قبل از مراسم اصرار داشتی که کیک بخوری از یه گوشه بریدم و خوردی گفتم شاید راضی شوی اول مراسم گفتی کادوها رو باز کنیم گفتیم شاید اینطوری مشغول بشی ولی...خلاصه چند تا عکسی هم گرفتیم به زور و خواهش گرفتیم اشکال نداره عزیزم خوش باش ما هم به خوشی تو خوش هستیم

برای دیدن عکسها بیایین ادمه مطلب



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : شنبه 15 / 4 / 1392 | نویسنده : سمیه
بازدید : 632 مرتبه

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی

میبرم که تو خلق شده ای برای من که تا زیباترین لحظه ها را

برای من بسازی ....

تولدت مبارک نازنینم

اگر باران بودم آنقدر میباریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل بارن بهاری به پایت میگریستم اگر گل بودم شاخه ای از گل وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم ولی افسوس که نه بارانم نه اشک و نه گل و نه عشق اما هرچه هستم دوستت دارم تولدت مبارک

منتظر عکسهای

 تولد رنگین کمونی رها  در پست بعدی باشید

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد
درباره وبلاگ

عزیز دلم گل دخترم خدای عزیز بعد از 6 سال انتظار تو فرشته آسمانی را در تاریخ 14/4/89 برای ما فرستاد تا نوید بخش روزهای خوش باشی

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
صفحات جداگانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 48 نفر
بازدید هفته قبل : 778 نفر
كل بازديدها : 249147 نفر
امکانات جانبی
Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]بدو تولدGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]یک ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]دو ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]سه ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]چهار ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]پنج ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]شش ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]هفت ماهگی رها خانمhref="http://www.glitterfy.com/">Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]هشت ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]نه ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]ده ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]یازده ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]دوازده ماهگی رها خانمGlitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]تولد یکسالگی رها خانمhref="http://www.glitterfy.com/">Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*] Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*] Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*] Photo Flipbook Slideshow Maker
Glitterfy.com - Photo Flipbooks Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*] Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]Glitter Photos
[Glitterfy.com - *Glitter Photos*]